از غصههای تو نفسِ آسمان گرفت در ماتم تو حال دل عاشقان گرفت ای باغ و بوستان پیمبر نگاه کن رو به خزان شدی و دلِ باغبان گرفت بانو بمان که پشت و پناه نبوتی تو سوختی که شمع رسالت توان گرفت تا پایِ مرگ رفت پیمبر هزار بار هر بار هم به لطفِ نگاه تو جان گرفت تنها تویی که عشقِ پیمبر شدی و بس دلدادۀ تو بود و دل از دیگران گرفت آنقدر گریه کردهای از ترس قبر که جسم تو را عبایِ نبی درمیان گرفت گفتم عبا چرا غزلم روضه خوان شده زهرا رسید و با غزلِ من زبان گرفت ای تشته لب حسین .. ای بی کفن حسین .. ایوای بیعبایی و .. بی پیرهن حسین .. شکر خدا که قسمت تو یک عبا شده مادر ؛ حسینِ من کفنش بوریا شده زهراست روضه خوانُ خدیجه ست گریهکن آرام چشم تَر شده را بست گریه کن میسوخت در حرارت دستانِ فاطمه گفت ای رسول ! جان تو و جان فاطمه